خانه / رازوری / حدیث مدرسه، خانقاه، میخانه و بازیابی پیر درون

حدیث مدرسه، خانقاه، میخانه و بازیابی پیر درون

فایل پی دی اف این نوشته: حدیث مدرسه و خانقاه و میخانه

با چه روشی می توان پیر درون را بازیافت؟

توضیح دادیم که تفاوت پیر با گورو؛ قطب؛ ولی چیست و شناخت این تفاوت چه نتایج و امتیازاتی برای کسی که می خواهد تجربه رازورانه داشته باشد به ارمغان می آورد. همچنین چهار ویژگی پیر درون را برشمردیم و اصطلاحات رازور و تجربه رازوری را بازشکافتیم.

اکنون پرسش این است که چگونه می توان پیر درون را پیدا کرد؟ چطور می شود با او تماس گرفت و از راهنمایی اش بهره برد؟ چه ویژگی ها یا چه مسائلی را باید رعایت کرد تا بتوان پیر درون را بازشناخت؟ و مهمتر از همه، پس از شناخت پیر درون و تماس با او چه تغییراتی در زندگی شخص روی می دهند و چه نتایجی به بار می نشینند؟

با ژرف نگری در اندیشه های عطار و حافظ؛ دو رازور بزرگ ایرانی که نه مرشد و مراد و قطب و استاد بلکه پیر درون داشته اند و نگاهی دقیق به نوشته های آن دو می توان منش ها یا ویژگی های شخصیتی را که منجر به درک پیر درون می شوند بازشناخت و نتایج حاصل از آن را برشمرد:

کسی که در پی بازیابی پیر درون است، می بایست چهار ویژگی زیر را در خود پرورش دهد:

شکیبایی:

نیست عطار را درین تک و پوی :::: هیچ راهی به جز شکیبایی

این مهمترین ویژگی و در واقع پیش فرض شروع کار است. اگر دقت کنید بیشتر کسانی که می خواهند در طریق رازوری قدم بگذارند، حال و حوصله هیچ کس و هیچ چیز ؛ حتی حال و حوصله خودشان را هم ندارند. اینها آنقدر بی حوصله هستند که حتی نمی توانند یک متن پنج صفحه ای را تا ته بخوانند چه برسد به اینکه بخواهند یک کتاب پانصد صفحه ای را مطالعه کنند؛ یادداشت بردارند و بفهمند! و اگر دقت کنید تقریبا همه آنها می خواهند هر چه زودتر استادی پیدا کنند که با یک نگاه به آسمان هفتم پروازشان دهد یا با یک جمله ی نامفهوم تکنیک خروج از بدن را به آنها یاد دهد تا همین امشب بروند از دوست دخترشان جاسوسی کنند.

در یک کلام، شکیبا نیستند.

حافظ این تیپ افراد را از ورود به عرصه ی سیمرغ برحذر می دارد و از آنها می خواهد که خودشان را به زحمت نیندازند چون با این اوصاف نمی توانند به اندازه کافی اوج بگیرند:

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست :::: عِرض خود می بری و زحمت ما میداری.

و البته حق دارد. چون آدم ناشکیب، بی انگیزه است و بدون انگیزه تا دم درب خانه هم نمی توان رفت.

بی حوصلگی با ناآرامی رازورانه که پیش تر توضیح داده شد، فرق دارد. کسی که با نگاه رازآلود به جهان می نگرد، ناآرام و حیرتزده و دلتنگ می شود و ای بسا که موقتا از حل این چیستان ناامید شود اما همین آدم ناآرام حاضر است دقایق و شاید ساعت ها در دریای اندیشه شنا کند؛ شکیبایی به خرج دهد و برای یافتن پاسخ های بدیع، شاید ماهها یا سالها در جهت مشخصی گام بردارد.

حافظ به خود (و کسانی که در متن این ناآرامی درونی شکیبایی و پایداری پیشه می کنند) چنین دلداری می دهد:

صبر کن حافظ به سختی روز و شب :::: عاقبت روزی بيابی کام را

مفهوم شکیبایی را از لابلای منطق الطیر هم می توان دریافت. عطار در توضیح سفر پرندگان به سوی سیمرغ اشاره می کند که بسیاری از آنها در راه ماندند، بسیاری سفر را هرگز آغاز نکردند (با اینکه می خواستند)، بسیاری به راههای دیگر کشیده شدند و مرتب از این شاخ به آن شاخ پریدند و سر انجام:

عاقبت از صدهزاران تا یکی ::::: بیش نرسید آنجا اندکی

سی تنِ بی بال و پر، رنجور و سست :::: دل شکسته، جان شده، تن نادرست

همینجا دو نکته را داشته باشید: نخست آنکه شکیبایی به معنی ایستایی، یکجانشینی و تنبلی نیست و اگر می گوییم شکیبایی باید پیشه کرد، به معنی توکل کردن و باری به هر جهت شمردنِ امور نیست. شکیبایی حالتی درونی ست که به ما توانایی ژرف شدن در هر موضوع یا کار، پایداری و عدم سطحی نگری می دهد.

دوم اینکه در نوشته های عطار و حافظ مرتبا به این نکته که راه سخت و دشوار و دراز است برمی خوریم و این دو دلیل دارد. یکی اینکه نوشته ها به صورت شعر هستند و از ویژگی های شعر سنتی فارسی، اغراق است. شاعر سنتی می خواهد هر چیز را با آب و تاب و در نهایتِ گزافه گویی توضیح دهد و باید در این میان گوهر گفتار را که همان “شکیبایی” است بیرون کشید.

دلیل دیگر اینست که اشعار این دو انتقادی هستند و نه تاییدی. به این معنی که آنها از دست دینداران و صوفیان پیرامون خود بسیار شاکی اند. در همان زمان نیز دینداران ادعا می کردند که راه درست را با استناد به فلان یا بهمان آیه می دانند و صوفیان ادعا می کردند که با یک نگاهِ قطبِ خود روشن می شوند. به دیگر سخن، آنها باور داشتند (و دارند) که با نگاه استاد یا به واسطه چند آیه وحدیث می توان خیلی راحت به عرش اعلا رسید. در برابر ادعاهای این دو دسته، عطار و حافظ اشاره می کنند که موضوع هرگز به این سادگی نیست؛ برای هر جستجویی باید زحمت کشید و هر گوهر قیمتی دارد.

مطالعه، یادگیری، پژوهش

حديث مدرسه و خانقه مگوی که باز :::: فتاد در سر حافظ هوای ميخانه

یادگیری؟ پژوهش و مطالعه؟ آنهم عطار و حافظ؟!! مگر نه اینکه اینها پی در پی به عقل و استدلال تاخته و درس و مدرسه را به سخره گرفته اند؟ این البته نتیجه گیری اشتباهی ست که گناه آن به گردن پژوهشگران و عارف شناسان و تاریخدانان ما و نیز به گردن کسانی ست که خود را عارف و خداشناس می دانند و از نوشته های عطار و حافظ جز لایه ای سطحی، به درد نخور و به ظاهر زیبا چیز دیگر نمی بینند.

شیراز در زمان حافظ یکی از بزرگترین مراکز علمی و ادبی ایران و جهان اسلام به شمار می رفت و آن را دارالعلم می نامیدند.  حافظ آنطور که از دیوان شعر او می توان دریافت به علوم زمان خود مثل ادبیات عربی و فارسی، علوم قرآنی و صنایع ادبی؛ آشنا و ظاهرا تحصیل کرده بوده و شغل اداری داشته است. همچنین با توجه به غزل ها در می یابیم که او به خوبی اصول آیین مهرپرستی و احتمالا سایر آیین های قدیمی که در آن روزگار کمتر نشانه ای از آنها به جا مانده بود را می شناخته. این درباره عطار نیز صادق است. هر دو در زمینه موضوعاتی که به آن پرداخته اند، متخصص بوده اند.

هر دو با معیارهای زمانه خود آدم های بسیار باسواد و تحصیل کرده بوده و بر علومی که آن زمان تدریس می شده (مخفی یا آشکار) تسلط داشته اند. به عبارتی هر دو در سراسر زندگی خود همواره آپ تو دیت بوده اند. اگر علم و دانش و یادگیری و خردمندی و استدلال را بد می دانستند؛ دنبال آن نمی رفتند و احتمالا یا در گوشه خانقاه و یا حداکثر در مقام مکتبداری یا عطاری و درمانگری روزگار می گذراندند و امروز هم نام و نشانی از آنها نبود.  بُرد سخن این دو که در زمان خودشان در ایران و امروزه در جهان برای هر دو آوازه و اشتهار به ارمغان آورده نه از زیبایی اشعار بلکه از مفاهیم انقلابی؛ دگرگون کننده و کاملا تازه ای ست که به زبان شعر بیان کرده اند.

اما چرا اشعار انتقادی در مذمت عقل یا استدلال داشته اند؟

باید دانست که مدارس و مکتب خانه ها و دارالعلوم ، عموما رنگ و بوی دینی داشته اند و آموزش های مذهبی در آنها حرف اول را می زده. خروجی این مراکز آموزشی، یک سری آدم های دو رو و کلاهبردار بوده اند که در لباس روحانی ضمن اینکه مردم را سر کیسه می کرده اند، گاه و بیگاه هم به شدت به یکدیگر می تاخته و فتوای محکومیت این و آن سر می داده اند. این استادان شریعت، کلام خود را اغلب با منطق و استدلال مزین می کرده  و طرفداران خود را با دلایل و براهین قرآنی و روایی به جان هم می انداخته اند.

در خانقاهها هم همین وضعیت حاکم بوده و هر خانقاه برای خود برو بیایی داشته و شیخِ خود را با ادله و برهان ها ی گوناگون و شجره نامه های جعلی برتر می پنداشته ضمن اینکه صوفیان به کارهایی چون گدایی و اعتیاد و ول گشتن مشغول بوده اند و در همانحال ذکر خدا می گفته اند.

اشعار انتقادی و علنی حافظ و عطار بر ضد عقل و منطق را باید در این ظرف مکانی و زمانی در نظر گرفت. آنها نه از دانش و خرد بلکه از چگونگی ارائه این دانش و خرد و از کاربرد آن فراری بوده اند و همانطور که گفته شد اگر با دانش و خرد و برهان نزدیکی و انس نداشتند، هرگز موفق به بازسازی چهارچوب نظری و عملی رازوری ایرانی نمی شدند.

گستاخی و دیوانگی  

کسی که اهل مطالعه و پژوهش و یادگیری باشد و شکیبایی پیشه کند،  یک جایی گستاخ می شود و زبان به پرسش و اعتراض و انتقاد می گشاید. گستاخی، بی تردید برآیند ذهن پرسشگر و اندیشه ی انتقادی ست. درباره ذهن پرسش گر در مطلبی دیگر (ذهن پرسش گر و ذهن پذیرنده) توضیح داده شد. بدون گستاخی حاصل از ذهن پرسش گر و اندیشه انتقادی نه پیشرفتی در علوم تجربی و نظری حاصل می شود و نه در عرصه های فرهنگی و اجتماعی.

اندیشه انتقادی از شک زاییده می شود، در شک رشد می کند و ضمن اینکه همواره به ثمر می رسد اما هیچ گاه به یقین نمی انجامد. همیشه دلیلی برای شک و پرسشی برای کنکاش در چیستیِ هستی وجود دارد.

فرد گستاخ (در معنی بالا)، بدون استثنا هر چیزی را به زیر تیغ بیرحمانه پرسش و نقد می برد و تقریبا همیشه نظری جدید، نگاهی نو دارد.

گستاخی در رازوری، رفته رفته به دیوانگی می انجامد. منظور از دیوانه در اشعار حافظ و عطار، کسی ست که فرافرقه ای، فرامذهبی و فرادینی می اندیشد و زیاد پایبند شریعت رسمی نیست: یک لحظه با ماه (سیمرغ، مادر خورشید، آبستن نور) سخن می گوید، یک لحظه پری را به خواب می بیند و لحظه ای دیگر “می” می نوشد (حالت آرمیتی را تجربه می کند) و در حضور پیر درون مست می شود:

مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز::::سخن با ماه می‌گويم پری در خواب می‌بينم

رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ :::: که با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم

بدین ترتیب رازور گستاخ با ذهن پرسشگر، اندیشه انتقادی و نگاه فرادینی خود به تجزیه و تحلیل مسائل پرداخته و  سازه ی فکری جدید می آفریند: چنانکه حافظ از رندی و مهرپرستی و رویاهای مغانه سخن به میان می آورد و عطار با تلاش بی نظیر، وحدت وجود ایرانی را بازسازی می کند.

گستاخی رازورانه ناشی از حس صمیمتی ست که رازور با جهان درون دارد و مهربانی را چنان هویدا می بیند که به خود اجازه می دهد با رازهای سر به مُهر درافتد.

بر شاخه ی چنین گستاخی، برگ دیوانگی می روید،  سبز می شود و مثل آتشی که در خود می سوزد، روشنی می دهد. او از این جایگاهِ فرادینی؛ فرامذهبی و فرافرقه ای، درست را از نادرست و خوب را از بد تشخیص می دهد. عطار گستاخی و دیوانگی رازورانه را چنین بیان می کند:

خوش بوَد گستاخی او، خوش بوَد :::: زانک آن دیوانه چون آتُش بوَد…

گر ازو دیوانه‌ای ، گستاخ باش :::: برگ داری لازم این شاخ باش

ور نداری برگ این شاخ بلند :::: پس مکن گستاخی و بر خود مخند

خوش بود گستاخی دیوانگان :::: خویش می‌سوزند چون پروانگان

هیچ نتوانند دید آن قوم، راه :::: چه بَد و چه نیک؛ جز زان جایگاه

پیوستگی در خواب روشن

نکته دیگر اینکه خواب روشن و تجربه رازورانه در زندگی حافظ و عطار – دستکم آنگونه که از اشعار به جا مانده از این دو بر می آید – گاهگاهی و یکباره نبوده بلکه روندی پبوسته و دائمی داشته است. حافظ در غزلی که با مصرع “زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست” آغاز می شود، به روشنی از دیدارهای شبانه با پیر درون حرف می زند و در حالی که می داند مطرح کردن چنین سخنانی ممکن است موجبات انتقاد یا مسخره کردن او را فراهم کند، پیش دستی کرده و از مدعیان می خواهد که بر او خرده نگیرند چرا که این هدیه ای ست که همیشه با او بوده و جز این کار دیگر نمی توانسته و نمی تواند کند:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست :::: پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان :::: نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین :::: گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند :::: کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر :::: که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم :::: اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار :::: ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

او در همه جای اشعارش مرتب از دیدارهای شبانه با ماه و پری و معشوق و دوست و یار، از رویاهای سحری و زمزمه ی فرشتگان می نویسد و چنان از این وضعیت در حیرت است که با اشاره به اندیشه های کهن؛  شب را آبستنِ (نور آگاهی) می داند:

گویند شب آبستن و این است عجب :::: کاو مرد ندید از چه آبستن شد! (رباعیات حافظ)

از طرف دیگر با ژرف نگری در این اشعار در می یابیم که این تجربه های رازورانه ضمن اینکه گاهگاهی نبوده اند اما شب به شب هم روی نمی داده اند و اینجا و آنجا می بینیم که رازور از عدم موفقیت خود گله می کند:

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود :::: از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

تجربه خواب های روشنِ شبانه در اشعار عطار هم همه جا به چشم می آیند:

من و تو هر دو تمامیم بهم :::: هیچ کس را مده آواز امشب…

مرغ دل در قفس سینه ز شوق :::: می‌کند قصد به پرواز امشب

دانه از مرغ دلم باز مگیر :::: که شد از بانگ تو دمساز امشب

مثالها در اشعار هر دو شاعر بسیار زیادند و در این نوشته کوتاه مجال واکاوی همه نیست. اما این میراث رازورانه که از هر دو به جا مانده نشان می دهد که خودآگاهی در خواب و رویاهای روشن و زلال جزیی از زندگی شبانه ی هر دو بوده است.

دلیل دیگر که نشان می دهد هر دو در خواب روشن حرفه ای بوده اند این است که کمتر از ترس و وحشت سخن به میان آورده اند و تجربیات آنها بیشتر با عشق و مهربانی و شادی و تازگی و موسیقی آمیخته بوده است.

توضیح اینکه وحشت در خواب روشن، موقعی پیش می آید که این تجربه ناگهانی و بدون مقدمه روی دهد و رویابین مبتدی باشد اما به تدریج که حرفه ای می شود، خواب روشن به جزیی از زندگی شبانه او تبدیل شده و ترس و وحشت جای خود را به حیرت، عشق، شادی، ناآرامی، فریاد و حسرت از تمام شدن زودهنگام آن می دهد.

این چهار ویژگی یعنی شکیبایی، توانایی تجزیه و تحلیل اطلاعات، گستاخی و خواب های شبانه ی پیوسته؛ به دیدار با پیر درون در رَخا می انجامد. سه ویژگی اول را در بیداری و ویژگی چهارم را در خواب تمرین می کنند.

شکیبایی موضوع روانشناسی ست و با شگردهای روانشناسی می توان به آن پرداخت؛ رازور بدون شکیبایی ممکن است با انجام شگردها  یک یا چند رویای روشن داشته باشد اما به زودی آن را کنار گذاشته و در سیل گرفتاری های روزمره غرق می شود.

پژوهش و توانایی تجزیه و تحلیل اطلاعات، در پی آشنایی به روش های تحقیق یک موضوع کسب می شود. این توانایی از آن جهت مهم است که رازور را در موضوع تخصصی خود صاحب نظر می کند. کسی که در موضوعی صاحب نظر باشد رفته رفته در خواهد یافت که نمی تواند بی مسئولیت و باری به جهت حرف بزند یا عمل کند: بخش هدایت گر او چشم باز می کند.

 گستاخی و دیوانگی با عدم تعصب و نگاه فرادینی به جهان و انسان ربط دارد و ذهن پرسشگر رازور را به چالش می کشد. این ویژگی موجب خواهد شد که او پس از دیدار با پیر درون خود را هدایت شده نداند و این پدیده رازورانه را به دین و مذهب خود ربط ندهد.

خواب روشن دائمی با انجام مداوم شگردهای خواب روشن حاصل می شود.

وقتی که هر چهار ویژگی با هم جمع شوند، پیر درون در رخا ظاهر خواهد شد.

اما پس از ارتباط دائمی با پیر درون برای رازور چه اتفاقی می افتد و این امر چه تاثیری بر زندگی او خواهد گذاشت؟

کانال تلگرام:

https://telegram.me/khaaberoshan

آدرس سایت:

www.khaab.info

پاسخی بگذارید

error: